خرید بک لینک

درباره سایت

مه راز

امکانات وب

۸.

خسته و آشفته...

حیران، به فرو رفتنم خیره مانده ام

آرام آرام سرد می شوم و در پایان سنگ!

چنین است داستان انجماد:

فرو رفتن در سرما و تاریکی.

---

۷.

چرا چنین از بالا به من می نگریستی؟

راست است که من در پایین و زیر مانده ام

اما کاش تو نیز نزول می کردی

تا خط بین ما، بین چشمان ما، افقی شود.

---

۶.

این مترسک چه آشناست

او را جایی دیده ام

آری، آری، هنگامی که رو به آینه می ایستم!!

او نیز چون من

هست و وجود ندارد: نیست هستنمای!

دیگرانش زنده و پویا می پندارند اما

بهره اش از وجود به اندازه سنگی است

---

برچسب: داستان من,داستان من و عشقم,داستان من سالوادور نیستم,داستان من و دندانپزشک,داستان من و,داستان من و دکتر,داستان من و پرستار,داستان من و خانم معلم,داستان من و معلم,داستان من و زهرا, نویسنده: مانی کاظمیان تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 23:30

صفحه بندی