خسته و آشفته...
حیران، به فرو رفتنم خیره مانده ام
آرام آرام سرد می شوم و در پایان سنگ!
چنین است داستان انجماد:
فرو رفتن در سرما و تاریکی.
---
۷.
چرا چنین از بالا به من می نگریستی؟
راست است که من در پایین و زیر مانده ام
اما کاش تو نیز نزول می کردی
تا خط بین ما، بین چشمان ما، افقی شود.
---
۶.
این مترسک چه آشناست
او را جایی دیده ام
آری، آری، هنگامی که رو به آینه می ایستم!!
او نیز چون من
هست و وجود ندارد: نیست هستنمای!
دیگرانش زنده و پویا می پندارند اما
بهره اش از وجود به اندازه سنگی است
---
برچسب: داستان من,داستان من و عشقم,داستان من سالوادور نیستم,داستان من و دندانپزشک,داستان من و,داستان من و دکتر,داستان من و پرستار,داستان من و خانم معلم,داستان من و معلم,داستان من و زهرا,
نویسنده: مانی کاظمیان